|
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 22:7 توسط امیر |
چگونه بخوانمت؟ چگونه یادت كنم؟ كه شرمسارم از اینكه چون تو خدایی وچون ما بندگانی؛چون تو مهربان وبنده نواز وبخشنده و چون بندگانی بی رحم و متجاوز... حقوق انسان ها را زیر پا می گذارند. به تو را مایوس می سازند. در حالی كه مردانی شرمسار از فقر و نداری نزد زن و همسر خود سر در گریبان می كنند. اما زبان و ظاهر آنها تو را فریاد می زند. دریغ از اینكه در رفتار و كردارها بتوانم ترا بیابم. و عاقبت آن را نصیب و قسمت تو می دانیم. برای رابطه با تو باید كسی یا چیزی را نزد تو روان كنیم. در ذهن ما نقش بسته كه به ما اجازه نمی دهد بیشتر ترا بشناسیم و هنوز خوی بت پرستی در وجود ماست. هرگز هرگز عملی انجام نمی دهی با این حال همه ما بندگان دست به دعا بر می داریم كه : قوانینت را به نفع كار ما تغییرده! كم و كاستی و كوته اندیشی خود را ناشی از قوانین تو می دانیم. در حالی كه قوانین طبیعی تو افراد متفكر و صاحب اندیشه را میطلبد, كه بدانند این قوانین ازلی و ابدی است. درستی تو را به مردم بشناسند, شكنجه دادیم و به نام كافر آنها را بر دار كردیم. و از آنان روی بر گرداندیم چرا كه آنان می خواستند تعقل را به جای تعبد پیشه ما سازند. پس ناچار می شویم موهومات را خیلی راحت بپذیریم. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 22:6 توسط امیر |
من که گفتم این بهار افسردنی است + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 22:3 توسط امیر |
این هم از یک عمر مستی کردنم سال ها شبنم پرستی کردنم ای دلم زهر جدایی را بخور چوب عمر با وفایی را بخور ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو مردنی است آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 22:2 توسط امیر |
سلام دوستان عزیز این بار با یه داستان آمدم که دوست عزیزی به نام احمد ش اون رو در وبلاگ خودش قرار داده بود من و خیلی تحت تاثیر قرار داد شما هم می تونید در ادامه مطلب بخونیدش + نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 11:4 توسط امیر |
مریدی از استادش پرسید عشق چیست؟استاد در جواب گفت:"به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 17:45 توسط امیر |
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم + نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 11:36 توسط امیر |
دست عشق از دامن دل دور باد! + نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 11:32 توسط امیر |
من هيچ وقت مثل تو يك زن نمي شوم آدم شدي ولي چه كنم من نمي شوم من يك چراغ الكلي مست بي رمق جز با جرقه هاي تو روشن نمي شوم من هيچ وقت عكس خودم را نمي كشم چون من شبيه آن "من" قبلا نمي شوم از حرفهاي مفت و اراجيف خسته ام شاعر كه نه ...نمي شوم ...اصلا نمي شوم حتي خدا به شيشه من سنگ مي زند چون هيچ وقت مثل تو يك زن نمي شوم + نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 11:30 توسط امیر |
این دو تا هم ته دلم بود گفتم بگم!!! نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 18:58 توسط امیر |
فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور دلو سپردم من به تو غصه نخور گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد میگفتی من برمیگردم خیلی زود دلو جونم همشون فدای یه تاره موت ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام یه نامه همش دادی همون شده آب غذام نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟ این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟ خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 18:53 توسط امیر |
شبی که رفتی در خیابان نشستم گریه کردم... از غم دردی که دیدم بی تو هستم گریه کردم... خواستم از آرزوهای دلم حرفی بگویم... چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم... از غرورم کوه ها را زیر پایم می نهادی... مم برایت این غرورم را شکستم گریه کردم... گرچه لبخندی زدم گفتی «خداحافظ» ولی من... تا تو رفتی عقده ی دل را گسستم گریه کردم... خواستم چون لحظه ای از دیدنت غافل نگردم... چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم... + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 18:51 توسط امیر |
سلام چی بگم تنهایی باعث شده که بعد از ۴ سال که وبلاگ نویسی رو کنا گذاشتم دوباره برگردم و اینبار می خوام حرفای دلم و بزنم نه چیزایی که کپی پیستی بیش نیست می خوام از این به بعد به همه بگم که هر که روراسته تنهاست هر که دروغ نمی گه تنهاست هرکه همه رو به خاطر خودشون دوست داره تنهاست هر که عاشقه به معنای واقعی تنهاست هرکه میدونه کیه تنهاست هرکه خدا رو داره تنهاست هرکه با من باشه تنهاست منتظرتونم! + نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388 12:19 توسط امیر |
باز با آن دیگری دیدم تو را٬ جای اخم و قهر خندیدم تو را باز گفتی اشتباه دیدم تو را٬ گفتمت باشد بخشیدم تو را باز هم این قصه ات تکرار شد٬ با رقیبان رفتنت تکرار شد آنقدر کردی که دیگر قلب من٬ از تو و از عشق تو بیزار شد + نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388 11:54 توسط امیر |
وقتی تو رو یادم می یاد می میرم و زنده می شم خوب می دونی که بعد از تو عاشق هیچ کس نمی شم بعضی شبها یادم می یاد یه روز بودی کنار من حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز دل سیاه و بی کسم٬ تا اون بیاد به پاش بسوز وقتی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری چشم های خیسم٬ تا ابد باید از دوریش بسوزی + نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388 11:52 توسط امیر |
وقــتی میشی نیــــاز من اگه نباشی پیش من اشکـــــای چشمــامو ببین که میریزه به پای تو همـیشـــــه بی قرارمـو دلواپس نـگـــــــــــاه تو تمــوم هستی منی بـمـــون همیشه پیش من حالا که عـاشــــــق توام نذار که بی تـاب بمونم لا لایــی شــــبام تویی نذار که بی خواب بمونم دارم برات شــعر میخونم تا تو به یــــــادم بمونی فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلــی کمه ولی جز این چیزی نبود واژه ها رو ولش کنیم عشقـــــمـو از چشام بخون + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 22:1 توسط امیر |
تقدیم به تمام عاشقان... دست خودم نیست... دنیای این روزای من٬ هم قد تن پوشم شده اگه از تو ننوشتم فکر نکن سرم شلوغه... بدونم که راستی راستی روزی عاشق تو بودم... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 21:59 توسط امیر |
می خوام کمی از خودم براتون بگم دوستای عزیز مدتهای مدیدی بود که من نیامدم شرمنده شرایط خوب نبود ولی بار دیگر در خدمت همه هستم مشکلات زیادی داشتم با زندگی که از این به بعد هر هفته یه قسمتش رو براتون می ذارم و هر ۲ روز یه بار براتون جملات زیبا می گذارم خیلی دوستون دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 13:19 توسط امیر |
این تنهایی حق من نبود .... حقم نبود ..... (( آنکه ویران شده از یار ... مرا می فهمد آنکه تنها شده بسیار ... مرا می فهمد چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام که فقط ریزش آوار مرا می فهمد )) (( هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید من به مرگم راضی ام اما نمی اید اجل بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید )) (( بیابشکن سکوت قلب خسته ببین بیتودلم غمگین نشسته زصبح عاشقی عاشقترم کن که تاریک است این قلب شکسته )) + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 13:16 توسط امیر |
خسته از نامهربونی بعضی آدم ها نشستم روی نیمکت پارک... قلم به دست دارم. می نویسم... شاید کمکی باشه برای رهایی از فکر های مردم آزار! شاید بازی با کلمات، جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پیدا نکنم! گاهی گم شدن خوبه! گم بشم که فراموش بشم، گم بشم که فراموش بکنم. گاهی فراموشی خوبه! تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو! گاهی سکوت خوبه! تا ساکت باشم تا ببینم! گاهی بی خبری خوبه! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران! گاهی دور شدن خوبه! تا دور بشم از بدی بدی ها! اما این گاه ها فقط گاهی خوبه... گاهی به یاد آوردن خوبه... تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو! گاهی پیدا کردن خوبه... تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام! گاهی حرف زدن خوبه... تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش می ده! گاهی فهمیدن خوبه... تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو! هنوزم روی نیمکت نشسته ام، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند، دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند. ساکت شدم تا درددل های دلم را بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداری اش بدهم. فراموش کردم بدی ها، نامهربونی هارو، دوباره به یاد آوردم خوبی ها، زیبایی هارو. ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن، ندیدن و گم کردن نیست. چیزی برای همیشه به یاد آوردن، دیدن و پیدا کردن هست. از ازل تا ابد عشق خواستی است. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 13:9 توسط امیر |
Be Easy On Yourself
سرشار از عشق و شادي در وجودمان
مجبور نيستي تمام گره ها را يكروزه باز گشايي و تمام هدفها را ، يكباره
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 10:24 توسط امیر |
آخر گلويم از صداي هاي پايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كاین شعرم در هوايت جان سپرد آخر (فرياد) + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 20:45 توسط امیر |
برو اي دوست برو! تک تک» ساعت، پايان شب بيداد است! + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 20:44 توسط امیر |
گفتم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ... + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 20:43 توسط امیر |
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 20:41 توسط امیر |
|